Roman Clodia

به یاد آوردم… همه‌ی کسانی را که سرنوشت‌های مشابهی داشته‌اند، فارغ از مکانشان…
اصابت گلوله.
ضربه‌ی باتوم.
زندگی‌هایی که با تیغ از هم گسسته شدند.
چقدر دردناک بوده است…

آنچه هان در این کتاب انجام می‌دهد، روایت داستانی هولناک است، اما آن را از طریق نثری به‌غایت شفاف و ساده بیان می‌کند. او به این رمان اجازه می‌دهد از تکنیک‌های اشاره‌وار که معمولاً در شعر یافت می‌شود، بهره بگیرد و بار دیگر مهارت خیره‌کننده خود را در خلق این نوع روایت پیچیده و متفکرانه نشان می‌دهد.

داستان به‌طور مشخص به واکاوی کشتار ۴.۳ جزیره ججو در سال ۱۹۴۸ در کره جنوبی و تروماهایی که در سطوح شخصی و ملی بر جا گذاشته می‌پردازد. این داستان، موضوعاتی مانند رنج، درد بین‌نسلی، و طبیعت بی‌پایان از دست دادن و فقدان را مورد توجه قرار می‌دهد و تلاش‌هایی برای به یاد سپردن تاریخی را به تصویر می‌کشد؛ تلاشی که نه‌تنها گامی به‌سوی درمان جزئی، بلکه تأییدی بر تاریخ و حضور همیشگی گذشته در زمان حال ما است.

اما آنچه این کتاب را به اثری برجسته برای من تبدیل کرده است، هنر نویسنده است. هان از استعاره‌ها و نمادپردازی با اثری عمیق استفاده می‌کند، بدون این که متن را باری بیش از حد سنگین کند. برف، پرندگان، و درختان دربرگیرنده معانی متعددی هستند که برخی از آن‌ها به‌عنوان میان‌متن به دیگر آثار هان نیز اشاره دارند. جالب است که این نمادها معانی متغیری دارند: برف سفید، خالص و آرام است، حتی اگر بتواند ردی از جای پای پدر و دختری باشد که در جستجوی پناه در یک غار، از نیروهای شبه‌نظامی که قصد جانشان را دارند، می‌گریزند. برف نمادی از پنهان کردن تاریخی ناخوشایند است که دولت‌ها تلاش می‌کنند از حافظه جمعی پاک کنند؛ و همچنین نمایانگر فقدان است، زیرا دانه‌های برف با برخورد به زمین خیس حل می‌شوند، شبیه به غیاب روابط خانوادگی و اجساد اعدام‌شده‌ای که به دریا افکنده و از چشم دور می‌شوند. این نماد به ویژه در زمینه تکرار تأثیرگذار است: چرخه طبیعی برف-آب-مه که ناتوانی بشر در رهایی از خشونت، جنگ و مبارزه را بازتاب می‌دهد: «چه کسی می‌تواند بگوید برفی که حالا دستانم را می‌پوشاند، همان برفی نیست که بر چهره‌های آن‌ها نشسته بود؟» این حس اشباح و تداخل زمانی تمام کتاب را در برمی‌گیرد.

دیگر مجموعه تصویری که برای من به خوبی کار کرده، انگشتان خونی است: اینسون در حالی که روی یک پروژه هنری به‌عنوان یادمانی از کشتار کار می‌کند، نوک انگشتان خود را قطع می‌کند. در بیمارستان، پرستار مجبور است به‌منظور زنده نگه‌داشتن اعصاب، سوزن به زخم‌های باز او وارد کند. اما این موضوع یادآور لحظات شکنجه و همچنین لحظات عشق و ناامیدی است: مادر اینسون انگشت خود را می‌برید تا خون گرم به خواهر در حال مرگش بچکاند، و انگشت اینسون را با سوزن می‌خراشید و شکمش را ماساژ می‌داد، وقتی که کابوس‌های آزاردهنده داشت. این نوع دوگانگی تصویری به کتاب در سطح زیرمتنی یک انسجام دلپذیر می‌بخشد و خواننده را به تفسیر متن دعوت می‌کند.

عنوان کتاب، ما از هم جدا نمی‌شویم در انگلیسی، هم نام پروژه هنری‌ای است که در داستان به‌عنوان یادمان کشتار در نظر گرفته شده و هم اشاره‌ای به استمرار ارتباطات انسانی: در قلب روایت، دوستی دو زن، کیونگا و اینسون است که این داستان را با صدای متناوب روایت می‌کنند، با کیونگا به‌عنوان راوی اصلی و اینسون به‌صورت الحاقات. علاوه بر این، به یادمان ماندن افراد اعدام‌شده را نیز در ذهن‌های شخصی یا جمعی مطرح می‌کند – و خود کتاب، در سطحی دیگر، یک عمل هنری به یادآوری و یادمان‌سازی است. در حالی که دغدغه اصلی داستان، رویدادی خاص در تاریخ کره است، به نظر می‌رسد که هان همچنین به دیگر تاریخ‌های مربوط به اعدام‌های جمعی، جنایات و شاید نسل‌کشی نیز می‌اندیشد. مانند سبالد، او مرزهای داستان خود را گسترش می‌دهد تا نگاهی به گریزناپذیری ظاهری بی‌رحمی انسان‌ها داشته باشد – اما این کار را با هنری بی‌نظیر انجام می‌دهد که نوعی امید ارائه می‌کند یا حداقل به یأس کامل ختم نمی‌شود.

چند روز قبل از این که هان جایزه نوبل ادبیات ۲۰۲۴ را دریافت کند، نسخه پیش از انتشار این کتاب را (با تشکر از پنگوئن و نت‌گالی!) دریافت کردم، و این کتاب بسیار خوبی است که می‌تواند او را به خوانندگان جدید معرفی کند.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *