از هم جــــــــــــدا نمیشویم
هان کانگ
برندهی جایزهی نوبل ادبیات ۲۰۲۴
ترجمهی محمد کرامالدینی
فصل اول
بلورها
برفی پراکنده میبارد.
بر دشتی هموار ایستادهام که به تپهای کمارتفاع میرسد. در پیشانی تپه، از نوک آن تا پایین در مرز با دشت، تا جایی که نمایان است، هزاران تنهی سیاه درخت از زمین بیرون زدهاند؛ مانند جمعیتی از انسانهای خُرد و کلان، کوچک و بزرگ. ضخامت تنهها تقریباً به اندازهی تیرهای ریلبند راهآهن است، اما هیچ یک راست و مستقیم نیست. همه کج و کولهاند. احساس میکنم هزاران مرد، زن و کودک نحیف در زیر برف در کنار هم جمع شدهاند.
با تعجب از خود میپرسم:
– اینجا گورستان است؟ و اینها سنگ قبرند؟
از میان تنههای درختان میگذرم. نوک آنها بریده شده و دانههای برفی که بر سطح بریدهشدهی آنها نشسته، به بلورهای نمک میمانند. از میان گورپُشتهها عبور میکنم. احساس میکنم زیر پایم آب است. پاهایم از حرکت بازمیایستند. تعجب میکنم. چند لحظه بعد، آب تا قوزک پایم رسیده است. به پشت سر نگاه میکنم. آنچه میبینم شگفتزدهام میکند: افق در واقع خط ساحلی است و دریا با سرعت به سویم پیش میآید.
واژهها از لبهایم به بیرون میغلطند:
- چه کسی این انسانها را در چنین مکانی دفن کرده؟
جریان آب نیرومند است. آیا مَد دریا هر روز آب را به همین اندازه بالا میآورد؟ آیا گورپشتههای پایینی خالیاند؟ آیا مدتهاست آب استخوانهای درون آنها را با خود برده است؟
فرصتی نمانده. گورهایی که به زیر آب رفتهاند، دسترسناپذیرند، اما باید پیش از آنکه دریا بیشتر پیش آید، استخوانهای گورهای بالاتر را به مکانی امن منتقل کنم. همین حالا! اما چگونه؟ اینجا کسی نیست. بیل ندارم. چگونه میتوانم این همه را جابهجا کنم؟ درمانده، در میان درختهای سیاه میدوم. زانوهایم آبِ بالا آمده را میشکافند.
چشمهایم را باز میکنم. سپیده هنوز سر نزده است. زمینِ برفی، تنههای سیاه و مَدِ دریا همه ناپدید شدهاند. تنها چیزی که رو بهرویم میبینم، پنجرهی اتاق تاریکم است. چشمها را میبندم. باید خواب دیگری دربارهی شهر «گ» به سراغم آمده باشد. کف دست سردم را روی پلکهایم میگذارم و بیحرکت درازکش میمانم.
*
تابستان ۲۰۱۴ این خواب را دیدم؛ چند ماه بعد از انتشار کتابم دربارهی کشتار در شهر «گ». تا چهار سال پس از آن هرگز به ذهنم خطور نکرد که ارتباط این خواب را با آن شهر زیر سؤال ببرم، اما این تابستان به فکرم رسید که شاید این خواب فراتر از چیزی باشد که فکر میکردم. شاید نتیجهگیری سریع و غریزی من اشتباه یا بیش از حد سادهانگارانه بوده است.
گرمای طاقتفرسای شبانه سه هفته بود که فروکش نکرده بود. مثل همیشه زیرِ کولرِ خرابِ اتاقِ نشیمن، روی زمین، دراز کشیده بودم، به این امید که خوابم ببرد. چند بار دوش آب سرد گرفته بودم. با اینکه روی زمین خالی دراز کشیده بودم، بدن عرقکردهام خنک نمیشد. سرانجام، حدود ساعت پنج صبح، هوا کمی خنکتر شد. ولی این خوشی دیری نپایید. نیم ساعت بعد خورشید سر زد. احساس میکردم بالاخره میتوانم بخوابم. در واقع تقریباً خوابم هم برده بود که تصویر آن دشت دوباره در زیر پلکهای بستهام ظاهر شد. برف روی ردیفهای چوبهای سیاه پخش میشد. دانههای درخشان برف مانند نمک روی تنههای بریده شده پاشیده میشدند. همه به روشنیِ روز پیش چشمم بودند.
نمیدانم چرا شروع به لرزیدن کردم. انگار بدنم با هقهق گریه در هم میپیچید، اما چشمهایم خشک بودند. شاید از ترس! شاید از نگرانی یا آشفتگی و شاید از اندوهی ناگهانی! نه، این از آگاهی استخوانسوزی بود که مانند چاقویی غولپیکر و نامرئی در هوا روی سرم آویزان بود، چاقویی که تحمل وزن تیغهی سنگینِاش فراتر از توانِ هر انسانی است. ولی من درازکش به آن زل زده بودم.
دریای نیلگون به خشکی هجوم میآورد تا استخوانها را از زیر گورپشتهها برباید. برای نخستین بار به ذهنم رسید که ممکن است این خواب ارتباطی با کشتار مردم در دهها سال پیش نداشته باشد. شاید فقط اشارهای به احوال شخصی خودم باشد. بله، شاید آن منظرهی گورهای آبگرفته و سنگقبرهای خاموش، نشانههایی از آیندهی خودم باشند؛ نشانههایی از آنچه از زندگی من باقی خواهد ماند.
*
بین نخستین باری که آن خواب را دیدم و آن صبح اوایل تابستان چهار سال فاصله بود. در این فاصله، زندگیام را از چند نفر جدا کردم. از چند نفر به انتخاب خودم، اما از چند نفر دیگر کاملاً ناخواسته و ناگزیر جدا شدم. خدا میداند که برای ماندن در کنارشان با همهی توانم جنگیدم. اگر آن طور که برخی ادیان کهن میگویند، در عالمی فرازمینی یا در دنیایی زیرین آینهای بسیار بزرگ وجود داشته باشد که حرکات همه را منعکس و ثبت میکند، مطمئن بودم که سه چهار سال اخیر زندگیام در آنجا شبیه به حلزونی بود که از صدفش بیرون آمده تا بر لبهی تیزی به پیش بخزد، با بدنی زخمی و خراشیده که میخواهد زنده بماند، بدنی که پس میزند، در آغوش میکشد، خم میشود، زانو میزند، التماس میکند، خون و چرک و اشک میریزد.
در اواخر بهار امسال، پس از پایان یافتن آن تلاشها، قرارداد اجارهی آپارتمانی را در یک مجتمع مسکونی راهروباز در حومهی سئول امضا کردم. دیگر کسی نبود که از او مراقبت کنم. شغلی هم نداشتم که به آن مشغول باشم. مدتی طول کشیده بود تا به اینجا برسم. سالها کار کرده بودم تا زندگیام را بچرخانم و خرج خانوادهام را در بیاورم. اولویت من در زندگی همیشه همین بوده است. اگر چیزی مینوشتم، از وقت خوابم میزدم و در نهان امیدوار بودم که روزی به اندازهی کافی وقت برای نوشتن داشته باشم، اما در آن زمان، همهی این آرزوها بر باد رفته بودند.
وسایلم را همانطور که کارگران اسبابکشی از بستهبندی درآورده بودند، رها کرده بودم. بیشتر وقت خود را در رختخواب میگذراندم، هرچند بهندرت به خواب میرفتم. این وضعیت تا ماه ژوئیه ادامه داشت. نه آشپزی میکردم و نه از خانه بیرون میرفتم. تنها با آب و مقدار کمی برنج و کیمچی سفید که آنلاین سفارش میدادم و برایم میآوردند، زندگی میکردم و هنگامی که میگرن و اسپاسمهای شکمی به سراغم میآمدند، همان اندک غذایی را که خورده بودم، بالا میآوردم.
یک شب نشستم و وصیتنامهای نوشتم. نامهام با جملهی «لطفاً به این امور رسیدگی کنید» آغاز میشد. در آن بهاختصار مشخص کردم که دفترچههای بانکی، بیمهنامه و قرارداد اجارهام در کدام جعبه و کدام کشو قرار دارند، چه مقدار از پولم باید صرف چه اموری شود و باقی پساندازم به چه کسی تحویل داده شود. اما نتوانستم کسی را پیدا کنم که این درخواست ها را انجام دهد. نمیدانستم چه کسی باید قبول زحمت کند. اصلاً کسی را نداشتم. سعی کردم با افزودن چند کلمهی سپاسگزاری و عذرخواهی و پیشنهاد مبلغی به عنوان جبران زحمت، نام کسی را بنویسم، اما جای نام مخاطب همچنان خالی مانده بود.
آنچه مرا بعد از چند هفته تلاش برای خوابیدن، از باتلاق رختخوابم بیرون کشید، حس مسئولیتی بود که نسبت به همین مخاطب نامعلوم داشتم. به یاد چند تن از آشنایانم افتادم. یکی از آنها، هرچند هنوز دقیقاً مشخص نبود چه کسی است، باید کارها را انجام دهد.
شروع به مرتب کردن آپارتمان کردم. باید بطریهای خالی آب در آشپزخانه، لباسها و پتوهایی که حتماً مایهی زحمت خواهند بود و همهی اسناد شخصی، دفترچهها و یادداشتهایم را دور میریختم.
کفشهای کتانیام را پوشیدم. اولین بستههای زباله را برداشتم: در حالی که به هر دست یک کیسهی زباله داشتم و برای اولین بار پس از دو ماه درِ ورودی آپارتمان را باز کردم. آفتاب تابستانی راهروِ رو به غرب را غرق نوری الهامبخش کرده بود. با آسانسور پایین رفتم. از کنار اتاق نگهبان گذشتم. از حیاط مجتمع رد شدم و در تمام این مدت، دنیای پر از زندگی؛ رطوبت هوا و نیروی گرانش را حس میکردم.
به طبقهی بالا برگشتم. از میان پشتههای پارچهای عبور کردم و به حمام رفتم. شیر آب گرم را باز کردم و با لباس کامل زیر دوش نشستم. میتوانستم کاشیهای زیر پاهای خمیدهام را حس کنم. بخار آب کمکم نفسکشیدن را دشوارتر میکرد، پیراهن نخیام سنگینتر میشد و به پشتم میچسبید، آب گرم از پیشانیام فرو میریخت و از روی موهایی که به چشمها، چانه، سینه و شکمم میرسیدند، جاری بود.
از حمام بیرون آمدم. لباسهای خیسم را درآوردم. در اطراف گشتم. لباس مناسبی پیدا کردم و پوشیدم. دو اسکناس دههزار وونی را چند بار تا کردم، در جیب گذاشتم و بیرون رفتم. پیاده به رستوران جوگ[1] پشت ایستگاه مترو رفتم و یک جوگ با دانههای کاج که به نظرم سبکترین جوگ موجود در صورت غذا بود، سفارش دادم. به آرامی از کاسهی داغ جوگ میخوردم و به رهگذران آن سوی شیشهی رستوران نگاه میکردم. بدنهایشان به اندازهای شکننده به نظر میرسید که انتظار داشتم در برابرم خُرد شوند.
متوجه شدم زندگی چه آسیبپذیر است. هر یک از این عضلات، اندامها، استخوانها و ریههایی که از جلو چشمهایم رد میشوند، ممکن است فقط با یک تصمیم از هم بپاشد و به پایان برسد.
مرگ این گونه از من گریخت؛ درست مانند سیارکی که گمان میرفت در مسیر برخورد با زمین است، اما با سرعتی دیوانهوار با فاصلهای بهباریکی مو از کنار آن میگذرد و دور میشود.
*
با زندگی آشتی نکرده بودم، اما مجبور بودم آن را از سر بگیرم.
نزدیک به دو ماه انزوا و گرسنگی شدید، عضلاتم را بسیار ضعیف کرده بود. برای شکستن چرخهی میگرن، اسپاسمهای معده و خوردن داروهای مسکن سرشار از کافئین، باید منظم غذا میخوردم و حرکت میکردم. اما پیش از اینکه بتوانم کاری را به طور جدی شروع کنم، موج گرما از راه رسیده بود.
در اولین روزی که دما بالاتر از دمای بدن انسان رفت، کولری را که مستأجر قبلی جا گذاشته بود، روشن کردم. اما متوجه شدم خراب است. با هر کدام از شرکتهای تعمیر کولر که تماس گرفتم، یک جواب داشتند: «در حال حاضر به علت هوای بسیار گرم و درخواستهای زیاد، نزدیکترین زمان ممکن برای بازدید، اواخر ماه اوت است.»
خریدن کولر نو هم آسان نبود.
کف اتاق نشیمن دراز میکشیدم تا دمای بدنم را پایین نگه دارم. مرتب دوش آب سرد میگرفتم تا گرمازده نشوم و حدود ساعت هشت شب که کمی از شدت گرما کاسته میشد، برای خوردن جوگ بیرون میرفتم. هوای خنک رستوران جوگ بسیار دلپذیر بود. میشد از پشت پنجرههایی که مثل شبهای زمستان بخار گرفته بودند، انسانهایی دید که پنکههای دستی کوچکی جلو صورت گرفته بودند و شبانه به خانه برمیگشتند. این انسانها در شبهای گرم خیابانها را پر میکردند. گرمای خیابانها همچون ابدیت بیپایان بود و من ناگزیر بودم در زمان موعود به آن خیابانها بازگردم.
در یکی از آن شبها از فروشگاه بیرون آمدم و در چهارراه ایستادم. هوای گرم روی آسفالت به صورتم هجوم آورد. فکر کردم باید نامهام را تمام کنم. نه، باید آن را از نو بنویسم. باید یادداشت جدیدی بنویسم و جایگزین نامهی بدون مخاطب قبلی کنم، نامهای که با خودکار نوشته بودم، در پاکتی گذاشته بودم و رویش نوشته بودم «وصیتنامه». باید از صفر شروع کنم. باید آن را به شکلی کاملاً متفاوت بنویسم.
*
اما پیش از نوشتن، اول باید فکر میکردم.
چه موقع زندگیام شروع به فروپاشی کرد؟
از کجا راهمان از هم جدا شد؟
کدام شکاف و کدام گسست نقطهی عطف ماجرا بود؟
تجربه به ما آموخته است کسانی پیدا میشوند که هنگام ترکِ ما تیزترین سلاح خود را بیرون میکشند تا بر آسیبپذیرترین نقطهی بدن ما که بهخاطر نزدیکی با ما خوب میشناسند، ضربهای دقیق بزنند.
*
نمیخواهم مثل تو سرافکنده زندگی کنم.
تو را ترک میکنم تا بتوانم نفس بکشم.
میخواهم زنده باشم، نمیخواهم مثل تو نیمهجان زندگی کنم.
*
کابوسهایم در زمستان ۲۰۱۲ شروع شده بودند. در آن زمان شروع به تحقیق در مورد کتابی کرده بودم که میخواستم بنویسم. اولین کابوسهایم بسیار خشن بودند: فرار از نیروهای هوابرد، ضربهی باتوم بر شانهام و افتادنم بر زمین. چهرهی سربازی را به خاطر ندارم که وقتی روی زمین افتاده بودم، به پهلویم لگد زد و با پوتینش مرا برگرداند، اما به یاد دارم وقتی با هر دو دستش تفنگش را گرفت و سرنیزه را در سینهام فرو کرد، چه لرزهای در بدنم افتاد!
نمیخواستم اندوه بر خانوادهام، بهویژه بر دخترم، سایه بیندازد. بنابراین، اتاقی برای نوشتن پیدا کردم که پانزده دقیقه پیاده از خانه فاصله داشت. هدفم این بود که نوشتنم را در همان فضا محدود کنم و به محض اینکه از آنجا خارج میشوم، به زندگی روزمره برگردم. اتاق در طبقهی اول خانهای آجری بود که در دههی ۱۹۸۰ ساخته شده بود و پس از آن هرگز تعمیر نشده بود. یک قوطی رنگ سفید از آنها که در آب حل میشوند خریدم و از آن روی درِ فلزیِ پُر از خطوخش اتاق مالیدم، بعد یک شال بالای پنجرهی اتاق آویختم تا شکاف چارچوب چوبی قدیمی آن را بپوشاند. در روزهایی که تدریس داشتم از ساعت نُه صبح تا ظهر و روزهایی که تدریس نداشتم تا ساعت پنج عصر در آنجا میماندم تا مطالبی را که جمعآوری کرده بودم مطالعه کنم یا از آنها یادداشت بردارم.
*
صبحها و عصرها به پخت و پز ادامه میدادم و همهی خانواده با هم سر میز غذا مینشستیم. تلاش میکردم تا جایی که میتوانم با دخترم که تازه به دبیرستان رفته بود و قدم به قدم با موقعیتهای جدید رو به رو میشد، گفتوگو کنم، اما حس میکردم دو نیمه شدهام. حتی در لحظههای زندگی خصوصیام سایهی کتابی را که مینوشتم احساس میکردم، حتی وقتی که شعلهی گاز را روشن میکردم و منتظر بودم آب در کتری به جوش آید یا در مدت کوتاهی که تکههای توفو را در تخممرغ میغلتاندم و نگاه میکردم ببینم آیا دو طرف آنها سرخ شده یا نه.
بخشی از مسیر فضای نوشتنم که در امتداد نهری، پُردرخت و در سرازیری بود، ناگهان به فضایی باز میرسید. من باید حدود سیصد متر در آن زمین باز که پیست اسکیت هم بود به پیش میرفتم تا به پل برسم. این فاصله برایم غیرقابل تحمل بود؛ چون به نظرم آنجا کاملاً آسیبپذیر و بیدفاع بودم. تند و ترسان از آنجا رد میشدم. تصور میکردم تکتیراندازهایی روی پشتبامهای دو طرف جادهی یکطرفهی روبهرو کمین کردهاند و تفنگها را به سوی مردم پایین نشانه رفتهاند. البته میدانستم که این توهمی بیش نیست و تنها بیانگر اضطرابم است.
در یکی از شبهای اواخر بهار ۲۰۱۳، بیخوابیام رو به وخامت گذاشت و تنفسم به تدریج کمعمقتر میشد. دخترم پرسید که «چرا اینطور نفس میکشی؟»
آن شب، حدود ساعت یک کابوسی وحشتزده بیدارم کرد. از خوابیدن کاملاً نومید شده بودم. بیرون رفتم تا آب بخرم. هیچکس نبود. هیچ خورویی گذر نمیکرد. بنابراین، چراغهای راهنمایی بیمعنی به نظر میرسیدند. اما من ایستادم و منتظر ماندم تا چراغ سبز شود. داشتم به سوپرمارکت شبانهروزی پرنورِ آن سوی خیابان دوطرفهای نگاه میکردم که رو به روی مجتمع آپارتمانی ما بود. ناگهان، صفی از حدود سی مرد را دیدم که با موهای بلند و یونیفورم نیروهای ذخیرهی ارتش در پیادهرو مقابل به ستون یک در حرکت بودند. همه تفنگ بر دوش داشتند، اما مثل کودکانی خسته در اردوی مدرسه، پاهایشان را شُل و سنگین بر زمین میکشیدند و با بدنی سست و بیحال آهسته گام برمیداشتند.
کسی که مدتی خواب راحت نداشته و در برزخ بین کابوس و واقعیت دست و پا زده، وقتی به طور اتفاقی با صحنهای باورناکردنی رو به رو میشود، ممکن است در ابتدا تردید کند که آیا آنچه میبیند، واقعی است یا کابوس و چقدر میتواند به حواس خود اعتماد کند؟
آن مردان در سکوتی مطلق راه میرفتند. گویی کسی دکمهی سکوتِ صحنهی رو به رویم را زده باشد. ایستادم و با چشم آنها را دنبال کردم تا وقتی که آخرین نفر در چهارراه تاریک ناپدید شد. خواب نمیدیدم. خوابآلود نبودم. لب به مشروب هم نزده بودم، اما نمیتوانستم آنچه را دیده بودم، باور کنم. با خود گفتم شاید این مردها برای تمرین شبانه بیرون آمده باشند؛ چون یک پایگاه آموزشی نیروهای ذخیره در ناگوکدونگ، درست در آن سوی امیونسان هست. پس باید در این دیروقتِ شب و در تاریکی مطلق، دوازده کیلومتر را روی تپه پیموده باشند. نمیدانستم آیا چنین تمرینی برای سربازانِ ذخیره وجود دارد یا نه. صبح روز بعد، میخواستم با آشنایانم که به خدمت سربازی رفتهاند، تماس بگیرم و بپرسم که آیا چنین چیزی ممکن است یا نه. اما چون نمیخواستم فردی عجیب و غریب به نظر آیم که فکر میکردم هستم، تا امروز از آن شب هرگز به کسی چیزی نگفتهام.
*
همراه با زنانی که نمیشناختم، از چاه پایین رفتم و به آنها کمک کردم تا کودکان را نگه دارند. فکر میکردیم آن پایین در امانیم. اما ناگهان بارانی از گلوله از بالا بر سرمان بارید. زنان کودکان را به بدنهای خود چسباندند و تا جایی که میتوانستند خود را سپر کردند. از کف آنچه فکر میکردیم چاهی خشک است، مایع علفی چسبناکی مثل لاستیک مذاب بیرون زد، به سرعت ما را در بر گرفت و خون و فریادهایمان را در خود فرو برد.
*
همراه با چند نفر که چهرههاشان را به خاطر نمیآورم، در جادهای متروکه به پیش می رفتیم. به یک خودرو سواری مشکی که در شانهی جاده پارک شده بود، رسیدیم. کسی گفت: «آنجاست.» و نامی از او نبرد، اما ما بلافاصله فهمیدیم کسی که دستور قتل عام آن بهار را داده بود، در آن خودرو است. ایستاده بودیم و نگاه میکردیم که خودرو حرکت کرد و وارد محوطهی ساختمان سنگی بزرگی شد. یکی گفت: «باید دنبالش کنیم.» به سمت ساختمان رفتیم. وقتی راه افتادیم چند نفر بودیم، اما وقتی وارد ساختمان خالی شدیم، فقط دو نفر بودیم: من و یک نفر دیگر که ساکت کنارم ایستاده بود. حس کردم مردی است که به نظر میرسد دنبالم میآید. چه کاری از دو نفر آدم برمیآید؟ از اتاقی در انتهای راهرو تاریک نوری بیرون میزد. وقتی وارد شدیم، دیدیم که آن جنایتکارِ جنگی پشت به دیوار ایستاده است. چوب کبریت روشنی در دست داشت. آن موقع دیدم که من و همراهم نیز هر کدام یک چوب کبریت در دست داریم. کسی به ما نگفته بود، اما میدانستیم قانون این است تا زمانی که چوب کبریتها میسوزند، میتوانیم صحبت کنیم. چوب کبریت قاتل تقریباً تمام شده بود و شعله به انگشت شستش رسیده بود. چوب کبریتهای ما هنوز روشن بودند. اما سریع میسوختند. فکر کردم بگویم «قاتل.» دهانم را باز کردم:
– قاتل!
صدایم درنیامد. بلندتر گفتم:
– قاتل!
با آخرین نیرویی که داشتم فریاد زدم:
- چرا آن انسانها را کشتی؟
سپس با خود فکر کردم که شاید قرار است همین حالا او را بکشیم، شاید این آخرین شانس ما باشد. اما چگونه؟ مگر میتوانستیم؟
نگاهی به کنارم انداختم. شخص همراهم چهره و نفسی محو داشت و شعلهی نارنجیِ ضعیفِ چوب کبریتش رو به خاموشی میرفت. در آن نور مشاهده کردم که نگهدارندهی آن چوب کبریت پسری بلندبالا، لاغر و جوان است.
*
دستنوشتهی کتابم را تمام کردم و در ژانویهی سال بعد به ناشرم سپردم. میخواستم درخواست کنم که کتاب را هرچه سریعتر منتشر کند، چون به گونهای احمقانه فکر میکردم وقتی منتشر شود، کابوسهایم به پایان خواهند رسید. اما ویراستارم به من گفت بهتر است انتشار آن را به ماه مه موکول کنیم. او پرسید:
- آیا بهتر نیست زمان انتشار را طوری تنظیم کنیم که یک نفر بیشتر کتاب را بخرد؟
قانع شدم. در مدت زمان انتظار، فصلی دیگر از کتاب را بازنویسی کردم. سپس نوبت ویراستار شد که مرا تحت فشار بگذارد. تا اینکه بالاخره دستنوشتهی نهایی را در آوریل تحویل دادم. کتاب تقریباً در اواسط ماه مه منتشر شد. اما کابوسها همچنان ادامه داشت. اکنون که به گذشته فکر میکنم، تعجب میکنم چطور سادهلوحانه امیدوار بودم با نوشتن دربارهی کشتارهای جمعی و شکنجهها از درد و رنج آنها خلاص میشوم و به راحتی از اثرهای آنها رهایی مییابم.
*
همان شب بود که آن جنگل سیاه را در خواب دیدم. بیدار شدم و کف دستهای سردم را روی چشمهایم گذاشتم.
گاه خواب میبینی، بیدار میشوی و حس میکنی که آن خواب همه جا با توست. این خواب از همان خوابها بود. وقتی غذا میخوردم، چای مینوشیدم، سوار اتوبوس میشدم، دست در دست کودکم راه میرفتم، وسایل سفر را جمع میکردم، یا از پلههای بیشمار ایستگاه مترو بالا میرفتم، همیشه در یک سوی من برف میبارید، بر دشتی که هرگز ندیده بودم. روی نوک قطع شدهی درختهای سیاه بلورهای ششضلعی خیرهکنندهای شکل میگرفتند و بعد ذوب میشدند. وحشتزده پاهایم در آب فرو میرفت. به پشت سر نگاه میکردم. میدیدم دریا با سرعت نزدیک میشود.
نمیتوانستم از این صحنه که بارها در ذهنم زنده شده بود، خلاص شوم. در آن پاییز، فکری به ذهنم رسید: میتوانم جای مناسبی پیدا کنم و در آنجا چندهزار تنهی درخت، از همانها که در خواب دیده بودم بکارم. شاید کاشتن هزاران درخت امکانپذیر نباشد، اما کاشتن نود و نُه درخت به نشانهی بینهایت درخت، شدنی است. ده دوازده نفر را که هدف مشترکی داریم، جمع میکنم. درختها را با دقت با موکِ[2] سیاه رنگ میزنیم که به نظر برسد کسی آنها را در لباسهایی از جنس شب تیره پیچیده است تا بتوانند راحت بخوابند. وقتی همه چیز تمام شود، منتظر میمانیم. نه منتظر دریا، بلکه منتظر برفی که مثل پارچهی سپیدی از آسمان فرو ببارد و همه جا را بپوشاند.
بعد از آن، به دوستی که دستی در عکاسی و تولید فیلمهای مستند دارد و پیش از این با هم کار کرده بودیم، پیشنهاد دادم که همهی این فرایند را در یک فیلم کوتاه مستند کند. او بیدرنگ موافقت کرد. تصمیم گرفتیم پروژه را با هم به انجام برسانیم. اما پیدا کردن وقت مناسبی که با برنامههای دیگر ما جور باشد، آسان نبود. خیلی زود چهار سال سپری شد.
*
شبی در هوای گرم و مرطوب از روی اسفالت پخته گذر کردم. به خانهی خالیام بازگشتم و دوش آب سرد گرفتم. هر شب همسایههای کناری، بالایی و پایینی کولرهای خود را روشن میکردند. اما من مجبور بودم درها و پنجرهها را در برابر هوای جهنمی که از پنکههای آنها بیرون میزد محکم ببندم. پیش از این که خنکای باقیمانده از آب دوش از بین برود، درون اتاقم که انگار حمام بخار بود، نشستم. پاکت حاوی وصیتنامهام را که روی میز بود و جای مخاطب آن هنوز خالی بود، برداشتم و پاره کردم.
دوباره شروع کن.
طلسم نمیشکست.
باز شروع به نوشتن کردم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که عرق از بدنم سرازیر شد. دوباره دوش آب سرد گرفتم، به میز کارم برگشتم و یادداشت ناپسندی را که چند لحظه پیش نوشته بودم، پاره کردم.
دوباه شروع کن.
وداعی واقعی، وداعی بینقص بنویس.
تابستانِ گذشته، زندگی شخصیام مثل حبّهای قند که در آب افتاده باشد، حل شد. همانوقت که پیشنشانههای جدایی واقعی از راه میرسیدند، داستانی نوشتم با عنوان «وداع»؛ داستانی دربارهی زنی از جنس برف که زیر برف و باران ذوب شد، اما وداع واقعی و نهایی من این طور نخواهد بود.
هر بار که عرق چشمهایم را بهقدری میسوزاند که نمیتوانستم ادامه دهم، بلند میشدم. دوش میگرفتم. دوباره پشت میز مینشستم. آنچه را که نوشته بودم، پاره میکردم. اما به جای اینکه نامهی دیگری را شروع کنم، بدن خیسم را بر زمین میانداختم. سرانجام، رنگ آبی ملایم سپیدهدم در افق پدیدار میشد. موهبتی بود که از راه میرسید؛ چون احساس میکردم دما اندکی کاهش یافته است. فکر میکردم شاید بتوانم سرانجام کمی استراحت کنم و در واقع نیمهخواب بودم که دوباره برف بر دشت شروع به باریدن میکرد؛ برفی که انگار دهها، بلکه، صدها سال است میبارد.
*
در حالی که با سرسختی به دشت برفپوش زل زده بودم، به خودم گفتم:
- هنوز در اماناند.
و از آگاهیای که مانند تیغهای سنگین و معلق بالای سرم بود، روی برنگرداندم.
کُندههای کاشته شده در امتداد یال تا نوک تپه در امان بودند، چون در محدودهی مَد دریا نبودند. گورهای پشتی بیشهزار نیز در امان بودند؛ چون دریا نمیتوانست تا آنجا بالا بیاید و به آنها برسد. استخوانهای سپید صدها نفری که در آنجا مدفون بودند، سرد، تمیز و خشک باقی مانده بودند. امواج نمیتوانستند آنها را بربایند. کُندههای سیاه در زیر برف ایستاده بودند. پایههای آنها نه خیس بود و نه پوسیده و برف دهها سال، نه، صدها سال بود که میبارید.
آن موقع بود که فهمیدم.
باید بروم. باید استخوانهایی را که در پاییندست به امواج سپرده شدهاند، رها کنم. به نوک تپه بروم، پیش از آنکه دیر شود. آبهای نیلگونی را که تا زانوهایم بالا آمده بودند، شکافتم. منتظر کسی نشدم، به کمک هیچ کس اعتماد نداشتم. بیدرنگ، تا بالای تپه رفتم. در آنجا توانستم بلورهای سفید برف را ببینم که بر فراز جنگل ذوب میشوند.
فرصتی نبود.
تنها راه همین بود،
اگر میخواستم ادامه دهم،
زندگیام را.
[1] «جوگ» نوعی فرنی سنتی در کرهی جنوبی است که معمولاً از دانههایی مانند برنج یا لوبیا که آهسته در آب یا آبگوشت پخته شدهاند، تهیه میشود. نرم و خامهای است و چون هضم آن آسان است، بیشتر برای بیماران یا کسانی که دورهی نقاحت را میگذرانند، مناسب است. – م.
[2] «موک» به نوعی جوهر سنتی سیاه اشاره دارد که در خوشنویسی و نقاشیهای شرق آسیا، به ویژه در هنر کرهای، چینی و ژاپنی استفاده میشود. این جوهر معمولاً از دوده و مواد آلی دیگر ساخته میشود. در این متن، «پوشاندن درختها با موک سیاه» به نوعی عمل نمادین یا آیینی اشاره دارد که به درختها نوعی احترام و تقدس میبخشد، گویی آنها را برای آرامشی همیشگی آماده میکنند. – م.

بدون دیدگاه