چند بَند از رمان «از هم جدا نمیشویم»، نوشتهی هان کانگ، ترجمهی محمد کرامالدینی
… منظرهای بهتر از این در خانهی ما پیدا نمیکنی. به آنجا نگاه کن: دریا و شنهای ساحلی را از اینجا میبینی! آن روز همهچیز را از همین اتاق دیدم، از سوراخ کوچکی که در کاغذ پنجره ایجاد کرده بودم؛ چون از بازکردنِ درِ کشویی میترسیدم.
غروب بود. دو کامیون پر از آدم آوردند … سربازها با چاقو دایرهای روی شنها کشیدند و به آدمها گفتند داخل آن بایستند؛ راست بایستند، ننشینند، چسبیده به هم باشند. به نظر میرسید که آدمها فریاد میزدند، اما باد صدا را بیشتر به سوی دریا میبرد. در ابتدا، سربازها مُدام سوت میزدند، اما وقتی آدمها درونِ دایره آرام گرفتند، دیگر سوت نزدند.
یکی که به نظر میرسید رئیس باشد، به سربازها دستوری داد. سربازها ده نفر از جمعیت را از دایره بیرون کشیدند و بهصف، رو به دریا، ایستاندند. من نگاه میکردم تا ببینم چه سرنوشتی در انتظارشان است. سربازها ناگهان، بدون هیچ هشداری به آنها شلیک کردند. هر ده نفر با صورت به دریا افتادند. بعد، از گروه دیگری خواستند که رو به دریا صف بِکِشند. همه ترسیده بودند. خواستند فرار کنند. اما سربازها تفنگهایشان را به سوی آنها نشانه رفتند و با فریاد دستور دادند که صفها را مرتب کنند. در همان لحظه، چند نفر از پشت جمعیت پا به فرار گذاشتند و به سمت خانهی ما دویدند.
من بیست و دو ساله بودم و پسر بزرگم بهتازگی صد روزه شده بود. وقتی سربازان شروع به شلیک کردند، کودکم را به سینهام چسباندم و پتویی روی سرمان کشیدم. پدر کودکم تازه به «مینبودان» پیوسته بود و شبها تا دیروقت در ایستگاه پلیس کار میکرد. بنابراین، آن شب من و کودکم تنها بودیم. هرگز در عمرم، نه آن روز و نه هیچوقت دیگر، آنقدر صدای شلیک نشنیدم. مدتی بعد، صداها خاموش شد، با ترس و لرز، آرام به سَمت پنجره رفتم و از سوراخ کوچکی که درست کرده بودم به بیرون نگاه کردم. همهی آن آدمها روی شنها افتاده بودند. سربازها اجساد را از پا و شانه میگرفتند و به دریا میانداختند و اجساد مثلِ لباسهای بیوزنی روی امواج شناور میشدند.
من غذای دریایی نمیخورم… از آن روز تا امروز، لب به غذاهای دریایی نزدهام. چون جانوران دریایی بدن آن آدمها را خوردهاند.
من در تمام مدت صدای تیراندازی را میشنیدم. میترسیدم گلولهها به اتاقم برسند. زیر پتو پنهان شده بودم و نگران کودکانی بودم که روی شنها دیده بودم. چند زن نوزادانی به اندازهی پسر من در بغل داشتند و زنی هم دیدم که دست به کمر زده بود و حامله بود. هوا که تاریک شد، تیراندازی هم متوقف شد. دوباره از پشت در نگاه کردم. سربازان را دیدم که اجساد را به دریا پرت میکردند. بدنهای خونآلود روی شنها افتاده بودند و صورتهایشان در ماسه فرو رفته بود.
صبح روز بعد، وقتی پدرش هنوز در خواب بود، پسرم را بر پشتم بستم و پنهانی به آنجا رفتم. همه جا را جستوجو کردم، میخواستم نوزادی را که آب به ساحل بازگردانده بود، پیدا کنم، اما نکردم … حتی یک تکه لباس یا یک کفش هم پیدا نکردم. مَدّ دریا
قتلگاه را کاملاً شسته و پاک کرده بود. اثری از خون هم نبود. فهمیدم به همین دلیل اینجا را برای کُشتن انتخاب کرده بودند…

بدون دیدگاه