می‌گوید: انسان ذاتاً موجودی خشونت‌دوست است.

می‌گویم: به چه دلیل؟

می‌گوید: خب، معلوم است. خیلی‌ها از تماشای صحنه‌های خشونت‌آمیز فیلم‌ها، مسابقات خشن ورزشی، مانند بوکس یا حتی شنیدنِ روایت‌های تاریخیِ جنگ و انتقام لذت می‌برند. از تحقیر، تنبیه یا مجازات دیگران احساس خوشی و رضایت می‌کنند. از تماشای اعدام‌ها و حتی از خشونت کلامیِ تحقیرآمیز در روابط روزمره لذت می‌برند و دوست دارند خشونت‌ورزی کنند!

می‌گویم: این‌ها که گفتی ممکن است در نگاه نخست نشانه‌هایی از خشونت‌دوستی و خشونت‌پروری تلقی شوند، اما فراموش نکن که انتخاب طبیعی در انسان نیز همچون دیگر پستاندارانِ اجتماعی، سازوکارهایی برای دفاع، بقا، رقابت و حفاظت از منابع به وجود آمده، ولی خشونت هرگز گرایشی پایدار یا مطلوب نبوده، بلکه ابزاری اضطراری برای بقا بوده است. در عین حال، همان فرایندهای تکاملیِ انخاب طبیعی، ویژگی‌هایی چون همدلی و همکاری، مراقبت از هم‌نوعان، تمایل به برقراری پیوندهای اجتماعی را نیز تقویت کرده‌اند و اخلاق را هم شکل‌ داده‌اند. اگر به فرمایش شما خشونت ذاتِ غالب انسان می‌بود، جوامع پایدار انسانی اساساً شکل نمی‌گرفتند که!

می‌گوید: ولی خشونت برای خیلی‌ها جذاب است!

می‌گویم: آنچه گاه به‌اشتباه خشونت‌دوستی انسان تلقی می‌شود، یا تخلیه‌ی هیجانیِ کنترل‌شده است، مثلاً در  فیلم‌ها یا ورزش، یا بازسازی کاذبِ احساس قدرتِ ازدست‌رفته است. این پدیده‌ها را می‌توان جانشین‌های روانی دانست، نه شواهدی برای ذات خشونت‌پرور انسان. انسان نه فرشته است نه دیو، بلکه موجودی است با ظرفیتی دوگانه. اگرچه گاه در شرایط خاص خشونت می‌ورزد، اما بنیان‌های همکاری و همدلی در او پایدارترند. بنابراین، اگرچه انسان می‌تواند در شرایط خاص از خشونت لذت ببرد، اما این لذت ثانویه است، نه نشانه‌ی گرایش ذاتی و مستقل به آزار دیگران.

می‌گوید: پس مدارهای هیجانیِ سریع خشم و واکنش جنگ در دستگاه عصبی را چگونه توجیه می‌کنی؟

می‌گویم: مغز انسان دو ظرفیت متضاد اما مکمل دارد: مدارهای هیجانیِ سریع، مانند ترس، خشم و واکنش جنگ یا گریز و مدارهای تنظیم‌کننده در قشر پیش‌پیشانی مانند مهار خود، قضاوت‌های اخلاقی و آینده‌نگری. خشونت معمولاً زمانی بروز می‌کند که عواملی چون ترس شدید، تحقیر، تهدید، نفرت یا محرومیت فعال و هم‌زمان، سازوکارهای مهار شناختی یا اجتماعی تضعیف شوند. ازاین‌رو، خشونت بیش از آنکه گرایشی ذاتی به لذت بردن از آزار دیگران باشد، فرایندی واکنشی است.

می‌گوید: پس چرا خشونت در همه‌ی جوامع انسانی یکسان است؟  

می‌گویم: این طور نیست. پژوهش‌های انسان‌شناسی نشان می‌دهند که میزان خشونت در جوامع مختلف نه تنها یکسان نیست، بلکه بسیار متفاوت است. ریشه ی این تفاوت‌ها بیش از آنکه زیستی باشد، آموزشی، اقتصادی و نمادین است. جوامعی که شأن انسانی را محترم می‌شمارند، تعارض را از مسیر گفت‌وگو حل می‌کنند، برای آن سازوکارهای عادلانه دارند و معمولاً خشونت کمتری می‌ورزند. خشونت‌پرهیزی هم صفتی آموزشی است. مادرزاد نیست.

می‌گوید: 😐

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *